Friday, 13 December 2013

نگاهی به شعر روجا چمنکار


مردن به زبان مادری
روجا چمنکار
نشر چشمه، 1389؛ 93 صفحه


شعرهایی با شروع خوب؛ تصویرهای روان؛ زبانی دقیق و بی شیله پیله؛ شعرهایی با عمق و طول و عرض و ارتفاع؛ شعرهایی با آهنگ در آهنگ کلماتی که جمله ها را تبدیل به یک سمفونی ی دل انگیز در صبح پاییز می کند. انتخاب کلمات؛ انتخاب نام ها؛ ترتیب اشعار؛ پایان بندی های قوی و طنین پر رمز و راز کلمات؛ حاکی از تمرینی شاعرانه دارد و نگاهی شفاف و عمیق و حساس به کلمات و رمز و راز و جادوی تصاویر بکر در جهان شاعرانه . شاعر می میرد تا در شعر زنده شود, شعر شود؛ یکی از بهترین مجموعه شعرهای ده سال اخیر


سهراب رحیمی
23 .8.2012



 





در باره ی منیره پرورش

من از حالا شروع شدم
منیره پرورش
نشر نوح, 142 صفحه؛ 1389

شعرهایی بیش از حد ساده,با مفاهیمی بیش از حد ساده که با زبانی ساده؛ به نمایش درمی آیند. آنچه کار شاعر را برجسته می کند؛ فرم کار اوست. وقتی شعرها را کوتاه می نویسد و سعی می کند جمع بندی کند؛ کاری که در اکثر مواقع با شکست روبرو می شود و ناچارا شعرها را در نطفه خفه می کند.
سهراب رحیمی
23 .8. 2012

در باره ی بهاره رضایی و تشریفات


تشریفات
بهاره رضایی
نشرچشمه؛ چاپ دوم، 1390 و 95 صفحه موضوعات بکری که با زبانی خوب در فرمی خوب اجرا می شوند. زبان و بیان در امتداد متن هایی که به  هم بافته می شوند بیانگر یک تفکر شاعرانه است و تمرینی طولانی. منتها گاهی شعرها هنوز شروع نشده تمام می شوند. گاهی خطابی بودن و روایی بودن گزاره ها تمرکز را از متن ؛ سلب می کند.  این مجموعه از بهترین هایی ست که در سال 1390 خوانده ام

سهراب رحیمی
2012/08/23
مالمو
سوئد






Thursday, 12 December 2013

در باره ی اریک هرمه لین


Erik Hermelin 1860-1944
اریک هرمه لین در سال 1860 در هندوستان از پدری اسقف متولد شد و در سال 1944 در یک تیمارستان در جنوب سوئد درگذشت. او مترجم و نویسنده بود. شهرتش بیشتر بخاطر ترجمه ی ادبیات کلاسیک ایران است( ادبیات قرن هزار تا هزار و چهارصد میلادی). آشنایی او با زبان فارسی؛ به زمانی برمی گردد که به عنوان کادار ارتش بریتانیای کبیر؛ برای ماموریت در سال 1878 تا 1880 به ایران فرستاده شد. او تا سال 1909 در ارتش بریتانیا خدمت کرد. از سال 1909 تا 1944؛ یعنی به مدت سی و پنج سال در یک آسایشگاه در شهر لوند در جنوب سوئد بستری بود. و در آنجا بود که پروژه ی عظیم ترجمه ای اش را به انجام رساند. از ترجمه های معروفش در بین سوئدی ها می شود به ترجمه ی آثار عطار؛ مولوی؛ خیام, سعدی ؛ فردوسی و حکیم سنایی اشاره کرد. در مجموع می شود گفت نزدیک به چهل دیوان و ده هزار صفحه از ترجمه هایش در زمان حیاتش منتشر شدند ( تالیف: سهراب رحیمی)

Monday, 2 December 2013

نگاهی به شعر فرزانه قوامی





نگاهی به یک شعر از فرزانه قوامی
سهراب رحیمی

عموما وقتی صحبت از نگاه یا نقد یا بررسی می شود؛ منظورمان یافتن معناهای متعدد متن است. این سوال پیش می آید که چرا هنوز که هنوز است بر آثار کلاسیک ادبی, نقد نوشته می شود. و چرا بعضی شعرها ( آثار) ؛ بیشتر مورد توجه منتقدین بوده اند. به نظر راقم این سطور؛ هرچقدر نویسنده یا شاعر, موقع نوشتن از رمزگان و روابط بینامتنی ی بیشتری استفاده کرده باشد؛ به همان نسبت اثرش تاویل پذیرتر و تفسیرپذیرتر می شود. معنای شعر؛ نقد شعر یا تحلیل شعر؛ نوعی تلاش برای یافتن ماهیت معناهاست و یافتن و کشف تکثر معنا به نفع رویکردی ساختارگرایانه در تثبیت چرایی ی متون ادبی مورد نظر.
 یکی از شاعرانی که برای نقد و بررسی انتخاب کرده ام؛ فرزانه قوامی ست, شاعری که نگاهی حرفه ای به نوشتن دارد. شعری هست در ابتدای کتاب اخیرش با نام « این همه چند بالای صفر». برای تحلیل شعر, ترجیح می دهم بخشهای از آن را بازنویسی کنم:

سرد بودم
توی تیرماه و این همه چند بالای صفر
ریزش یک ریزخاک بر گونه ام
گیجی موروثی ام

دقت کنید که به جای سردم بود, جمله ی سردبودم به کار رفته؛ که در واقع یک نوع آشنایی زدایی ست با واژه های معمول و گزاره های مرسوم شعر و نثر فارسی. در جمله ی بعدی؛ گزاره ی چند بالای صفر؛ به طرزی غیرمعمول به کار رفته؛ یا بهتر بگویم به نحوی شاعرانه در خدمت فضا و زبان و جهان شاعرانه ی شاعر این سطور به کار گرفته شده. اما حالا جدای از آگاهی های زبانی ی شاعر که جلوه گر در بازی های زبانی شده؛ می خواهیم ببینیم آیا شاعر توانسته به یک درک خاص و شخصی و یک تعبیر منحصر بفرد از زبان و  جهان شاعرانه هم برسد. به نظر من؛ فرزانه قوامی نشان داده که می تواند هم به جنبه های زبانی و هم به جنبه های معنایی و زیباشناختی ی متن, توجه نشان دهد؛ بی آنکه یکی از دیگری پیشی بگیرد یا دیگری را حذف کند:

زنی که دارد پیاده می شود از هر روز
در فاصله ی این همه دویدن
به جایی که نمی خواهد نمی رسد

دقت کنید که به جای پیاده شدن از مترو, شاعر ؛ پیاده شدن از هر روز را به کار می برد که علاوه بر این که دخل و تصرف در دستور زبان است, نشان دهنده ی تکرار و روزمرگی ی زندگی ی کارمندی و اداری نیز هست. کجاست که او نمی خواهد و نمی رسد؟ و آیا آن زن, اگر بخواهد؛ می رسد؟! این را نخواهیم دانست. اما انگار شاعر/ راوی در نخواستن ها و نرسیدن هاست که معمای شعرش در فرم و معنای مورد نظر؛ به قوام می رسد و شکل می گیرد.
به نظر راقم این سطور؛ شعر فرزانه قوامی؛ شعر زنی از جامعه ی مدرن شهری است؛ و این کتاب؛ و بالاخص این شعر؛ شرح حال کارمندی شاعر است که در دیجیتال ها و فشارها و استرس های جامعه ی امروز؛ قطره قطره به هدر می رود؛ تا در معنایی که سایه ای از زمان می شود دوباره شکل بگیرد:
در فاصله ی این همه دویدن
خوش بختی ام زیر چرخ های 45/7
و ریزش یک ریز آب بر گونه ام

یاکوبسن در مقاله اش در باب زبان ادبی؛ مدعی ست که زبان شعر با زبان سایر قالبهای ادبی؛ تفاوت دارد بدان جهت که متورم می شود و توجه خواننده را به ماهیت خود معطوف می کند. به اعتقاد یاکوبسن؛ قالب های نوشتاری یا انواع مختلف ادبی, به طور مشخص؛ و در این متون ( شاعرانه) ، به طور مشخص مبین ویژگی های زبانی بخصوصی هستند. می شود این مقاله ی یاکوبسن را اینطور خلاصه کرد که او معتقد است به طور کلی شعر به شیوه هایی, آوا یا بعد آوایی زبان را  برجسته می کند.
دیده ام خیلی از شاعران و منتقدان ما؛ شاعران زن معاصر را با  فروغ مقایسه می کنند و منتظر شنیدن کلمه هایی با معناهای بزرگ هستند. اما شاید این گونه شاعران هم اکنون ظهور کرده اند و ما به دلیل پیش داوری هایمان, از شناخت و کشف این معاصرین؛ باز می مانیم. گفتمان ادبی، به لحاظ صوری و تاریخی؛ مقوله ای نسبی ست و از این رو؛ پیوسته دستخوش تغییر و تعریف و تبیین مجدد است.
دو مسئله که ذهن مرا بخود مشغول می کند یکی نگاه شاعر به واژه است, وقتی شاعر- راوی از زبانی تخصصی برای طرز بیان شاعرانه اش استفاده می کند. شاعر از آنجایی که در زمانی خاص زندگی می کند؛ متن شاعرانه اش را به فراخور تاریخ؛ قرائت می کند.  مسئله ی دیگر؛ استفاده از تکنیک روایت است که آنقدر حرفه ای و دقیق به کار رفته که خیلی طبیعی به نظر می آید. شاعر اینجا نشان داده؛ می تواند در زبان شعرش؛  دال ظاهرا ثابت را به مدلولهای تازه تبدیل کند.
در این مقوله خواسته ام به غیر از نقد شعر فرزانه قوامی؛ نگاهی هم به نحوه ی نگاه منتقدانه از دریچه ی کشف و بازیافت داشته باشم. نقد ادبی را می توان نوعی گفتمان تلقی کرد که ماهیت گفتگوگرانه ی خاص خود را دارد. در این راستا؛ ارتباط نقد ادبی با ادبیات را می توان دو گفتمان رقیب دانست: اولی که متن شعر است, و دیگری نگاهی که در پی ی کشف -  و یا تثبیت حقایقی تازه و یافتن قرائت های دیگری از متن راوی است.


نام کتاب مورد برسی: بعد از هفت ساعت و بیست و نه دقیقه گریه؛ نشر نیلوفر, فرزانه قوامی. منتشره در سال 1390؛ تهران


نگاهی به شعرهای آذر کتابی




نگاهی به : همه ی انگشت هایم اشاره اند
آذر کتابی
نشر چشمه، 1391
سهراب رحیمی
مهمترین ویژگی ی شعر آذر کتابی؛ طنز است. البته نه از آن نوع که ما مثلا در کار طنز نویسان می بینیم. بلکه طنزی که سرچشمه در نگاه تیزبین شاعر به جهان و کلمه ها دارد. نظریه پردازان معاصر می گویند انسان امروز و علی الخصوص هنرمند امروز باید بتواند نگاه طنزآلود به خود و جهان پیرامون خود داشته باشد. و این درست برعکس آن نگاه تراژیک مرسومی که ما در شعر کلاسیک داشته ایم. نگاه کنید از خاقانی تا اخوان ثالث؛ وجه مسلط شعر فارسی ؛ شعر عاشقانه بوده است و گله از روزگار نامناسب. انگار در این مملکت هیچوقت اوضاع برای شاعران؛ مناسب نبوده. و البته که این خصلت هنرمند است که هیچگاه راضی نباشد. اما نگاه خلاقانه به هنر و شعر؛ چیز دیگری ست. در نگاه خلاقانه؛ شاعر فراتر از تعاریف مرسوم روز به جهان؛ اشیا؛ پدیده ها و کلمات نگاه می کند. دغدغه ی هنرمند خلاق؛ ایجاد فرم است؛ چرا که آنچه تا به امروز گفته شده محتواست, و فرم تازه است که اعلام خلاقیت می کند. و تا شاعری به اهمیت فرم پی نبرد؛ حرفهایش می شود تکرار شاعران پیش از خودش؛ و این البته بدون توجه به کیفیت آثار خلق شده است که ممکن است خیلی هم زیبا باشند. منتها شاعر اگر نسبت به فرم بی توجه باشد؛ خیلی راحت می تواند بیفتد در ورطه ی تکرار و زوال و نزول کند به یک خطابه خوان بازاری. آذر کتابی اما در این دو کتابی که در این سه سال اخیر منتشر کرده نشان داده است از جمله ی شاعرانی ست که قدر کلمه را می دانند و نگاهشان به شعر؛ نگاهی عمیقتر از تیتر منتشره در روزنامه ها و گاهنامه ها و ماهنامه های منتشره ی معاصر است. او شاعری نامتعارف است و این نامتعارف بودن باعث می شود بازی ی معنایی ی گزاره های او افزایش بیابد و این افزایش بازی ی معنایی, خوانش ها و تفسیرهای بیشتر و بیشتری را به وجود می آورد. اگرچه هر متن بازیگوشی ؛ قاعدتا باید تا حدی متعارف نیز باشد تا بتواند آن بخش نامتعارفش را نشان دهد. اما نامتعارف بودن به تنهایی؛ منجر به نامعنایی و حتی بی معنایی می شود. اما چون واژه های استفاده شده در شعر شاعر؛ اغلب پرمعنا و پویا هستند؛ ساختار این پرمعنایی و پویایی؛ با توجه به ابهام و انعطاف پذیری ی موچود در متن بهتر جلوه می کند و در نتیجه؛ عمق معنا در شعرهای آذرکتابی؛ نشان از هوش شاعرانه ی او در خلق جهان مدرن دارد و مهارت او در تصویر تنهایی ی انسان در برابر ابزار.
مثلا دقت بکنید به طنز روزگار دراین عبارت:
می گویند:/ این طور که / تو مرده ای/ مردن کاری ندارد
یک نوع طنز تلخ هم در شعرهایش هست. مثلا آنجا که می گوید:
یقینا / حسرت نمی برند / آدم های کاملا مرده به / آدم هایی که / کمی زنده اند و ...
تعریف های زیادی از زخم شنیده ایم . مثلا زخم غربت, زخم حسرت؛ زخم تنهایی, زخم نادوستی ها و ....اما آذرکتابی تصویر دیگری از زخم می دهد:
زخمی که خودبخود / جوش می خورد یاد می گیرد / چگونه بایستد / روی حرف خودش.
طبیعی است که مستقل بار می آیند / زخم هایی که خودبخود / جوش می خورند و/ انتظار جوش بعدی را می کشند.
نگاه به اشیا را از نیما یادگرفته ایم و تشخص بخشیدن به اشیا را. آذرکتابی اما طنز و تشخص را با هم مخلوط می کند و ترکیب تازه ای را به ما معرفی می کند؛ رابطه ی درون اشیا و قضاوت نسبی + پارادوکس می شود منطقی که = طنر تلخ روزگار
پیمان کار خبره نمی پرسد / برای ساختمان سازی / سنگ پرطاقت بهتر است / یا برای برش / فولاد آبدیده
حتی نوع نگاه عاشقانه ی شاعر با دیگران شاعران متفاوت است؛ آنجا که با تعبیری نو حسش را توضیح می دهد:
در خانه شکل خانه می گیرم / در کلاس / شکل کلاس / وقتی به تو فکر می کنم / فقط / تن به هیچ ظرفی/ نمی دهم !
در پایان می خواهم با شعری مقاله را خاتمه دهم که به تعبیر من تعریف تازه ای از زندگی و مرگ می دهد؛ شعری که تصویر خوبی ست از مرگ و زندگی:
در روش مسالمت آمیز با زندگی / نه کبریت ها مهربان می مانند نه هیزم هایی که پشته پشته / نم پس می دهند/ بر زندگی مزمن/ مرگی مزمن / جاری ست.

سی ام نوامبر دوهزار و سیزده
مالمو سوئد

Friday, 2 August 2013

برخورد دیالکتیک با حادثه های ساده ی زندگی




برخورد دیالکتیک  با حادثه های ساده ی زندگی



نگاهی به:
مدادها شب را افقی می کشند
زیبده حسینی
نشر اردیبهشت 1391، تهران

مهمترین نکته ای که در خوانش شعرهای زبیده حسینی توجه مرا به خود جلب کرد؛ برخورد دیالکتیک او با حادثه های ساده ی زندگی ست. او بی شک, نگاهی شکاک به جهان و اشیا و پدیده ها دارد؛ و تجربه های شاعرانه و ذهنی اش به خوبی توانسته به عینیت تبدیل شود. عینیتی تلخ که در حین حال،  تصویری  زیباست:

چمدانی که روزهاي مرا مي برد / خالي ست.

برخورد غیر متعارف او با زبان؛ منجر به شعری زبانی شده. و تصویرهای شعری اش در حین تراژیک بودن؛ نوید تولدی دیگر را می دهد. تولدی که شاید تنها در مسیر زبان میسر است:

بگذار
آخرين اتفاقي باشم
كه از شانه هاي دیوار
فرو مي ريزد.